شهریور ۸۶:
ـ آن ستاره که در ان سوی خاور است و درخشش ویژه ای دارد و به زودی خود را در
میان پرتوهای خورشید غرق خواهد کرد ابلیس است.
ـ ابلیس؟آیا ابلیس از ملک مقربی چون جبرئیل نورانی تر است؟چرا؟ این که دور از
عدالت است! آیا خداوند او را بدینسان تنبیه کرده است؟
ـ آری.بدان تحمل هیچ تنبیهی دشوارتر از آن نیست که موجودی در برابر بدیهایی که
کرده با خوبی روبرو شود.
(سرگشته ی راه حق/نیکوس کازانتزاکیس)
دی ۸۶:
این قدر هندوونه ی قرمز کنار خیابون می فروختند که آدم باورش میشد که تموم هنوونه های یلدا قرمزند.
توی افکار خودم غرق بودم که یه لحظه خنده ی بی ریای کودکی نظرم رو به خود جلب کرد.
چقدر قشنگ میخندید...از ته دل!!!
اسفند ۸۶:
هر لحظه را به گونه ای سپری کن
که گویی آخرین لحظه هاست!
و کسی چه می داند...
_ شاید آخرین لحظه هاست!
اردیبهشت ۸۷:
امروز،اول اردیبهشت ماه...
روزی است... که در اتاقی با ابعاد ساده... پر از استرس و هیجان...من چشم به این جهان گشودم...
روزی که من به جمع 3 نفره ی خانواده ای پا گذاشتم...پدر...مادر...برادر.
نامم را گذاشتند مهسا...!
تیر ۸۷:
از صبح ساعت 8، هرچی کتاب می تونی با خودت بر می داری و راه می افتی سمت کتابخونه.
اونجا زمان زود می گذره! زودتر از چیزی که تصورش رو می کنی!
و تو همچنان می خونی و می خونی و می خونی و ...
همه چیز مثل همدیگه است....صندلیها....میز ها... آدمها و سکووت!
و تنها چیز متفاوتی که وجود داره صدای اذان مسجده که فاصله ی خیلی کمی تا کتابخونه داره...تنها چیزی که باعث میشه اروم سرت رو بذاری روی میز و چشمهات رو ببندی و زیر لب تکرار کنی..... و آروم بشی.
لحظه ها مثل هم میگذرن اما خوبه...خستگیش هم خوبه!
شهریور ۸۷:
دقیقا یک سال گذشت! یک سال از روزی که شروع کردم به نوشتن تو این فضای مجازی ! این یک سال قشنگ بود. درسته چیزهای زشت هم داشت اما خوبیهاش یه دنیا ارزش دارن. وبلاگ نویسی با تصور من متفاوت بود ، حتی طرز نوشتنم هم متفاوت شد ، اینجا هم نشد که راحت حرف بزنم و یه سری چیزها رو نگه داشتم برای خودم. اما با تمام اینها یه تجربه ی فوق العاده بود که کلی خاطره برام ساخت .
آذر ۸۷:
_ میدونی... الانم دوست دارم.... اما.... مشکل تار دیدن و واضح دیدن نیست! این فقط یه مبارزه ی بیهوده اس! یه مخالفت با چیزی که دست من نیست! تو همه موارد همینم. همیشه درحال جنگیدنم ! میدونم بعضی چیزها مال من نیست و حتی حقم نیست اما باز آروم نمی گیرم! بازم کاری رو انجام میدم که نتیجه اش برام معلومه!
اسفند ۸۷:
تنها در لحظه ای با چشمان خود دیدم تمام دیدنیها را از تحویل سال تا کنون! و دیگر بار ایمان اوردم به دیدن تمام زندگی ام در لحظه ای... نمی دانم... شاید آن روزهم افسوس خواهم خورد.
اردیبهشت ۸۸:
سالها گذشت از روزی که پسر مهربان داستان سعی داشت خواهر کوچک یک روزه اش را با تمام نیروی خود در اغوش بگیرد...
سالها گذشت و دخترک بزرگ شد... آن قدر بزرگ که پسر هم چنان مهربان داستان روبرویش می ایستد و او را در اغوشش میکشد.
مرداد ۸۸:
اما دیشب من خودم بودم! زیباترین لباسم را تنم کردم! موهایم را آنگونه که دوست داشتم آراستم و تمام شب را رقصیدم،خندیدم، با برادرم شوخی کردم،خودم شدم!!! من خواستم که شاد باشم! جشن ازدواج مریم بهانه بود،من شاد بودم برای تولد دوباره ام! برای اینکه فهمیدم تک بعدی شدن خود فناست و مهمتر فهمیدم هیچ فاجعه ای رخ نداده،همه چیز تجربه ای بوده برای آینده ام!
شهریور ۸۸:
و دقیقا دوسال گذشت! و چندین نوشته و کامنت تمام این دوسال را برایم یاداوری می کنند! مرگ آرزو پیشنهاد مهرناز بود و برایم محترم! سال ۸۶ که حال و هوای دیگری داشتم! سال ۸۷ کلی فکر داشتم! برای هرلحظه ام برنامه ای داشتم و ترسیدم نکند اینجا مزاحمم شود و عزم رفتن کردم! اما دوماه بعد بازگشتم و فهمیدم اینجا را لازم دارم. و امسال در شرایطی دوسالگی ام را جشن میگیرم که زندگی ام رنگ و بوی تازه ای گرفته! حتی شکلش هم عوض شده است!
نمیدانم شهریور ۸۹ باز هم میایم اینجا تا از سه سال زندگی در این اتاق مجازی بگویم یا نه! نمیدانم ایا اینجا برایم محترم خواهد ماند یا نه... اما به یقین نمی توانم دوستیهایم را فراموش کنم! دوستانی از جنس بلور که بودن کنارشان برایم دنیا دنیا خاطره جمع کرد!
به امید دوستیهای ماندگار :
مهسا.ک
پ.ن: تولد اینجا ۲۶ شهریوره! ام چون مسافرم امروز نوشتم.
+ به قلم مهسا در یکشنبه 22 شهریور1388
|