تبليغاتX
اندکی صبر !...سحر نزدیک است

 

 

 

 

از صبح ساعت 8، هرچی کتاب می تونی با خودت بر می داری و راه می افتی سمت کتابخونه.

اونجا زمان زود می گذره! زودتر از چیزی که تصورش رو می کنی!

و تو همچنان می خونی و می خونی و می خونی و ...

همه چیز مثل همدیگه است....صندلیها....میز ها... آدمها و سکووت!

و تنها چیز متفاوتی که وجود داره صدای اذان مسجده که فاصله ی خیلی کمی تا کتابخونه داره...تنها چیزی که باعث میشه اروم سرت رو بذاری روی میز و چشمهات رو ببندی  و زیر لب تکرار کنی..... آروم بشی.

لحظه ها مثل هم میگذرن اما خوبه...خستگیش هم خوبه!

عصر که میشه کیفت رو پر از کتابهات میکنی و از سرناچاری چند تا هم میگیری دستت و میری طرف خونه.

از یه خیابون دیگه میری که راهت دورتر بشه....هنوزم پیاده راه رفتن ارومت می کنه...

وسط خیابون می بینی بچه ها " لی لی " کشیدن. ذوق می کنی!!!!!

می ایستی و نگاهش میکنی...میری کنار خیابون...کیف و کتابت رو میذاری روی جدول... و یه لحظه اطرافت رو نگاه می کنی... چند نفری هستن!

تو دلت محکم داد میزنی  شت!!

کیف و کتابت رو بر می داری و راه می افتی!

 

 

 

 

پ.ن.1: من خیلی هم از این روزها خوشم میاد...!!! هرچند خسته کننده ان! اما خوبن.

 

پ.ن.2: به نظرات دوستان دیگه نمیتونم جواب بدم. مگر در موارد خاص!

 

پ.ن.3: برام خیلی دعا کنید... می ترسم کم بیارم.

 

 

 

 

+ به قلم ترانه در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 23:39 |
 

 

                          مادر!

 

 

ـ جلوی در می ایستم... یه نگاه به چهره ی تک تکشون می اندازم...

یه دفعه حس می کنم این کسی که اروم و متین سرش رو پایی انداخته می شناسم...

به نظرم اشنا میاد ...شک میکنم...دو، سه دیقه از جلوی در نگاهش میکنم.

با خودم میگم حالا سلام بدم اگر هم اون نبود ایراد نداره...

با صدای من سرش رو بلند می کنه...بهم لبخند میزنه!

اره... مثل اینکه خودشه.

جلو میرم...صورتش رو می بوسم و بغلم می کنه...

کنارش میشینم...باهم حرف می زنیم...

اما تمام این مدت من سفر می کنم به گذشته....

به 5 سال پیش که برای نخستین بار دیدمش!

به به چهره ی بشاش و دوست داشتنی اش که همیشه لبخند می زد!

چقدر شکسته شده بود.... جلوی خودم رو میگیرم که اشکهام جاری نشن!

این دیگه اون آدم سابق نبود...

هنوز مهربان بود...لبخند می زد... با متانت حرف می زد... اما یه غم بزرگی تمام وجودش رو گرفته بود که سعی میکرد پنهانش کنه.

واییی...من چقدر دوسش داشتم.

یادمه اولین بار براش نامه نوشتم که شما برام مثل یه خواهر هستید و من بودنتون رو دوست دارم.

و اون هم همیشه بود! تو اوج سختی همراهیم کرد.

و شاید اگه نبود من خیلی زود کم می اوردم.

یادمه چقدر تشویقم می کرد که بنویسم! ازم می خواست براش شعرهام رو بخونم!

یادمه بهم گفت برم خوشنویسی چون می دونست به آرامش نیاز دارم!

یادمه...

یادمه من زیبایی یک زن رو در وجود او یافتم!!!

نهایت لطافت... قدرت... زیبایی! و شکیبایی!!!

کسی که دیدنش بهم یک اعتماد به نفس فوق العاده می داد.

ولی دیدار امروز تلخ بود...

چقدر سخته دیدن اینکه اون هرروز شکسته تر میشه...

و من دلگیر تر که چرا نمی تونم هتا یکی از لطف هاش رو جبران کنم؟؟!!

 

 

 

پ ن 1: این دوستی که ازش نوشتم یک زن به تمام معناست! یک مادر خوب ... یک خواهر دلسوز!...  و یک دوست گرامی و یک زن !!!! با کوله باری از مشکل!

و من تا آخر عمرم ازش سپاسگزارم!

 

 

 

پ ن 2 : من روز زن رو اول از همه به مادرم!... زهرا و مهرناز گلم که بهترین دوستام هستن... سمیه عزیزم ، یلدای مهربونم ، سحر دوست داشتنی ، خودم و تمام بانوان زیبای ایرانی تبریک می گم !

و آگاهی و پیروزی و سلامتی برای تمام زنان دنیا آرزومندم.

 

 

 

+ به قلم ترانه در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 23:4 |

 

 

 

سعی میکنم نفس عمیق بکشم... نمیشه! چند روزه که هرکاری میکنم انگار ریه هام از هوا پر نمیشه... یه حرف کوچیک...یه اعلامیه روی دیوار... یه پارچه ی سیاه باعث میشه که علنا به به هن و هن بیفتم.

می رم تو اتاق شلوغم و خودم رو می ندازم روی تخت و شروع میکنم به نوشتن روزمرگیهام.تازه یاد گرفتم...لذت بخشه.

هه! یادم رفته مثل همیشه در اتاقم رو قفل کنم... آرش میاد تو و باهام شوخی میکنه... شوخیهای تکراری که همیشه دوسشون داشتم....اما...از اتاقم بیرونش میکنم. میگم حوصله ندارم و در رو قفل می کنم....

دو زانو میشینم رو زمین و سرم رو میذارم روی تختم و اشکم...جاری میشه.

چند وقته آرومم...خیلی آروم! انگار برام نیرویی نمونده تا بتونم بجنگم...

از سکوتم خوشم میاد اما یه چیزی هست ته دلم که نمی ذاره راحت باشم....یه چیزی که نمی خوام روش هیچ اسمی بذارم.

کتاب خروسها و ساعتها کنارمه! این قدر بی اراده شدم که 15 صفحه بیشتر ازش نتونستم بخونم....نه! بی اراده نه!

خجالت میکشم! از تصویر حسین پناهی روی جلدش  شرمنده میشم. وقتی ساده و زیبا از بدیها میگه عرق شرم تمام تنم رو میگیره.

چقدر این روزها تصویرش جلوی چشم هامه.... همش صداش رو میشنوم.

یادمه پارسال که تازه غرق نوشته هاش شده بودم...هی حسرت می خوردم که کاش بود. اما الان خوب میفهمم که چقدر خدا دوسش داره که زود رهاش کرد.

خدا خوب می دونست تا کی نگهش داره...نخواست بیشتر از این اذیت شه.

احساس میکنم 80 ساله خواهم شد... احساس می کنم این قدر گناهکارم که خدا من رو خیلی نگهداره.

نمی دونم....

این روزها دلم خیلی چیزها می خواد... دلم می خواد دیوونه بازی در بیارم.... دلم هیجان می خواد.

دلم می خواد یه بار دیگه "عشق در زمان وبا" رو بخونم.

دلم می خواد بدوم....از اینجا تا ته بلوار پارک!

دلم می خواد یه نفس بدوم و به این فکر نکنم که ممکنه گرده ی گلها باعث بشن حساسیتم دوباره عود کنه و ساعتها از چشمهام اشک بیاد و بسوزه.

دلم گاهی همه چیز می خواد و گاهی هم هیچی...

دارم دیوونه میشم.

من همیشه عاشق دیوونه بازی بودم.

همیشه!!!

 

 

 

 

پ ن ۱: از رسول عزیزم یه دنیا ممنونم... هم حضورش پس از مدتها شادم کرد و هم این که روز زن رو هم اینجا و هم تو وبش بهم تبریک گفت.

رسول جان...می بوسمت و بازم ممنونم.

 

 

 

پ ن۲: من اینجا رو ساختم تا گاهی بعضی از افکارم رو با دوستانم شریک بشم.... از ابتدا سعی کردم نه جنجالی بنویسم و نه برای کسی کامنتی بگذارم که مشکل ایجاد شه.

اینجا برای من مقدسه!!! جایی برای داشتن دوستیهای مقدس و من برای خودم اون قدر خط قرمز قائل هستم که اجازه ندم کسی پاش رو فراتر از حد خودش بذاره.

تا به حال هم خوشبختانه دوستانی خوب داشتم که اونها هم حد و مرز خودشون رو شناختن و با هم رابطه ی خوبی داریم.

پس لطفا دوستانی که به این حقیر سر میزنید کامنتهایی چه خصوصی و چه عمومی نگذارید که من شرمنده بشم و مجبور شم رابطه ام رو به هر شکل با شما قطع کنم.

 

 

 

+ به قلم ترانه در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 15:25 |

 

 

 

 

چه ایرادی داره که یه آدم گاهی با تصور دیگران متفاوت باشه؟؟؟

چه ایرادی داره که یه آدم کاری رو انجام بده که به عقیده ی دیگران دیوانگی محض باشه؟؟؟

چرا پذیرفتن تفاوتهای دیگران سخته؟؟؟

چه عیبی داره یه آدم تفاوتهاش رو حفظ کنه بدون اینکه توجه کسی جلب شه؟؟؟

 

_ من عاشق دیوانگی ام! به صراحت میگم من دیوانه ام!

و من این تفاوتهام رو دوست دارم!

و به قول پائولو کوئلیو:

 

" دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید؛ خطر متفاوت بودن رو بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید. "

 

ـ من متفاوتم!

من با تصور خانواده ام فرق دارم.

من اونی نیستم که دوستام میبینن.

من حتی با تصور دوستان مجازیم هم تفاوت دارم.

 من همه ی ادمها رو با همه ی تفاوتهاشون دوست دارم!!!

هیچ کس نتونسته من رو بشناسه! ولی من مقصر نیستم! من مسئول افکار دیگران نیستم.

 

من فقط خودم هستم!!!

 

همین.

 

 

 

 

+ به قلم ترانه در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 21:21 |

 

 

 

 

تنهام...کسی تو خونه نیست... و من مثل همیشه تنهایی را به بودن در جمعی که بدان تعلق ندارم ترجیح دادم.

سراغ کتابخونه ام می رم...چشمم میفته به کتابهای گرامر و زبان انگلیسی و یاد روزهای خوبی میفتم که می تونستم زبان هم بخونم.

کتاب کوری رو برمیدارم.فکر کنم تیرماه پارسال بود که نیمه کاره رهاش کردم....شروع می کنم به ورق زدن و بعضی از قسمتها رو می خونم.

اووووه. صدای ناجو ترمز ماشین رو می شنوم.اون هم تو کوچه ی خلوت ما که این موقع پرنده پر نمی زنه. از پنجره نگاه می کنم.

راننده یه پسر 17 – 18 ساله است که یه دختر خوشگل که قطعا 14 سال بیشتر نداره نشسته کنارش.

میام کنار و اونها رو با خلوت قشنگشون تنها میگذارم.

یاد 14 سالگی ام میفتم.

چرا من هیچ وقت سبک سری نکردم؟!  نمی دونم!

سرم رو گرم میکنم به خوندن کتابم که باااز.... فریادهای همسایه. باز هم داره با پسرش دعوا می کنه.

عصبی میشم.

 دلم می خواد یه کار متفاوت انجام بدم.

موچین رو بر میدارم و میرم سراغ ابروهام.

درد جدا شدن اولین مو باعث میشه دوباره تو اینه نگاه کنم.

نه! من هنوزم دوستشون دارم. من هنوزم دخترانگی هام رو دوست دارم.

کسلم... گوشیم رو بر میدارم.

هه! هیچ خبری نیست! امن و امان! البته من این سکوتش رو دوست دارم.

خودم و غرق یه سری افکار مزخرف می کنم...که

واااای! صدای تلفن!

جواب میدم...یه سری تعارفات معمول و بعد هم گزارشات شروع میشه. کی هست...کی نیست... کجا هستن؟ چه می کنی ....چه خوردی و ...

البته من با زرنگی تمام عمل می کنم و ساعات WC  رفتنم رو نمی گم که این هم خودش موفقیت بزرگیه!

بعد از قطع کردن...

باز هم صدا تلفن!

نشنیده میگیرم.

دراز میکشم رو تختم...ملحفه ام رو میکشم رو سرم و چند ساعت می خوابم.

همین.

 

 

 

 

پ ن ۱: حس وبلاگ نویسی ندارم اصلا! چند وقته این مدلی شدم. اما این بار طولانی شد و من هم می خوام باهاش مبارزه کنم.

 

پ ن ۲: چند ساله می نویسم...فقط برای اینکه ذهن اشفته ام نظم پیدا کنه. اما تو این چند سال هرگز روزمرگی ننوشتم..حالا نمی دونم چرا فقط روزمرگی هام رو می نویسم. دست خودم نیست باور کنید. یه کوچولو تحملم کنید درست میشم.

 

پ ن ۳: فعلا قصد دارم به کامنتهای دوستان پاسخ بدم.

 

 

 

 

+ به قلم ترانه در یکشنبه 26 خرداد1387 و ساعت 23:11 |

 

 

 

 

گاهی فقط یه تلنگر لازمه...یه تلنگر تا ما به خیلی چیز ها برسیم...تا خودمون رو بشناسیم...تا بفهمیم کجا ایستادیم؟ چکار ها کردیم؟ چه کارهای ناتمومی داریم؟

اون تلنگر می تونه هر چیزی باشه...

یه نگاه... یه صدا... یه حرف... یه نوشته!

5 ام خرداد ماه بود...نزدیک 11شب...خوندن یه نوشته باعث شد تا من به خودم بیام.

فهمیدم که چقدر احمقم... فهمیدم تمام این مدت پا گذاشته بودم رو احساس خودم و اسمش رو گذاشته بودم منطق! فهمیدم به خودم بی توجه بودم و انتظار آرامش داشتم...

خیلی چیزها فهمیدم!من پر شده بودم از حرفهای نگفته! آماده بودم تا دیوانگی کنم...

می خواستم خودم باشم...می خواستم بذارم مهسایی که تو قفس حبس شده بود آزاد بشه و شیطنت کنه!

فهمیدم اسم احساسی که مدتهاست با منه چیه!

من رها شده بودم... روی ابرها بودم...

من به ناشناخته های خودم رسیده بودم...کلی حرف داشتم تا بگم.

من دنبال یه گوش میگشتم که حرفهام رو بشنوه!

نمی دونم چرا اما ترسیدم!

شاید این ترس باعث شد که این حس زیبای رهایی فقط 24 ساعت دوام بیاره و من...

و من الان برگشتم به قفس همیشگی... و حتی بدتر!!!

الان سرشار از تهی شدم.

از اون حس قشنگ فقط یه خاطره برام موند... و بهترین خاطره ی عمرم.

افسوس می خورم که به اون حس ناب رسیدم و از دستش دادم....لحظه هام شده افسوس! شده یه سکوت سنگین تر از قبل!

شده یه بغض گنده که راه نفسم رو بسته!

من می خوام خودم باشم... مهسا کجاست؟؟؟

چرا اومد و رفت؟؟؟؟

اون بدتر من رو شکست...بهم نشون داد چقدر عاجزم و ...

نمی دونم...

باز هم نمی دونم...

شاید دوباره بتونم بنویسم... شاید دوباره بشم ترانه تو دنیای مسخره مجازی...

آره! من حتما می تونم بشم همون آدم قبلی...فقط یه خاطره ی تلخ و در عین حال شیرین همراهمه...فقط به زمان نیاز دارم...شاید چند روز...چند هفته...چند...

آره.

برام دعا کنید...

دوستتون دارم.

خداوند یار و نگهدارتون باشه.

 

 

 

 

+ به قلم ترانه در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 18:49 |

 

 

 

رو در رو

 

برای اعتراف به کلیسا می روم

رو در روی علف های روییده

بر دیوار کهنه می ایستم

و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم

بخشیده خواهم شد به یقین

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند.

 

 

" حسین پناهی"

 

 

 

خدایا...

منم می خوام اعتراف کنم....

به گناه هام... به ناشکری هام....به همه ی بدی هام.

خدای خوب من...

به بودنت... به بزرگیت...و به لطفت ایمان دارم...

هنوزم یادم نرفته که چطور برام معجزه کردی!!! هنوزم یادم نرفته که سختترین شرایط ممکن رو برام پیش آوردی و بعد باز هم یه معجزه!!!

من فکر می کنم آدم به هرچیزی که بخواد می رسه!!! اگه واقعا بخواد می رسه. اما گاهی راه رسیدن یکم دور میشه و تو این راهی که دور می زنیم تا برسیم به هدف به خیلی چیزها میرسیم...چیزهایی که فقط تو اون راه هستن و اگه میانبر بزنیم هیچ وقت بهشون نمی رسیم.

من همه ی این ها رو می دونم.... به زیبایی زندگی ایمان دارم....

 از زیبایی درختهای خیابونمون... از آرامش قشنگ شهرم... از دوستای فوق العاده ای که دارم و به صراحت میگم برام مثل خواهر می مونن...از نعمت سلامتی که به پدر و مادرم دادی... از برادری که خیلی دوستش دارم...و از همه ی خوبیهات آگاهم ...

ولی....باز هم نا شکرم...باز هم با یه مشکل کوچیک بهم می ریزم... باز هم احساس خستگی بهم دست میده و باز هم....

نمی دونم...خدایا....خودت من رو ببخش..

خدایا...ازت ممنونم به خاطر همه ی چیزهایی که بهم دادی...ممنونم که همیشه هوام رو داری.... ممنونم که با وجود همه ی بدیهام باز بهم لطف داری....ممنونم.

خدایا...دوستت دارم!!!!

 

 

 

 

+ به قلم ترانه در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 12:21 |
 

 

 

وارد که شدم همچین گرم و صمیمی بهم نگاه کرد و سلام داد که شک کردم نکنه میشناسمش؟؟؟ این قدر جالب حرف می زد که انگار من رو سالهاست میشناسه...

تمام مدتی که اونجا بودم لبخندی رو ازم دریغ نکرد....

وای! چه نگاههای آشنایی!

چه لبخند دلنشینی!!

...

تمام روز به این فکر میکنم که چطور کسی که نه دیدمش، نه اسمش رو شنیدم باهام این قدر صمیمی بود؟؟؟ انگار خیلی چیزها ازم می دونست...بیشتر از خودم نگرانم بود، بدون توقع می خواست کمکم کنه درحالی که می دونست این اولین و  آخرین باره که من رو میبینه!

اولش شک می کنم... نکنه منظوری داشت؟!!

نمی دونم چرا عادت داریم حتی وقتی خوبی میبینیم در موردش منفی فکر کنیم؟؟؟ یعنی به کسی نباید اعتماد کرد؟

 

...

از دور که میبینمش براش دست تکون میدم و یه لبخند می زنم به چه وسعت.!!

نزدیکش که میشم دستم رو می برم جلو اون هم خیلی آروم (با اکراه) دستش رو دراز میکنه طرفم...

من سعی میکنم خودم رو متقاعد کنم که حتما خسته است...شاید مشکلی داره...خوب...

اما...نه!!! نگاههاش هم فرق داره! من این نگاهها رو نمی شناسم! اینها همون چشمهای همیشگی نیست!

انگار اصلا ندیدمش!

خوب...من خر تر از این حرفهام...شروع میکنم به صحبت.... می خواد حرفم رو تموم کنم. نمی گه اما می خواد!!! سکوت می کنم...زل می زنم تو چشمهاش و دوباره سعی میکنم تا بشناسمش...نه امکان نداره!

در حالی که بغض گلوم رو گرفته بهش میگم... ببخشید.

می پرسه چرا؟؟؟؟؟

و من تنها سکوت میکنم....

 

ـ خوب گاهی از این اتفاقها پیش میاد... غریبه ها آشنا میشن و آشنا ها غریبه! نمی دونم دلیلش چیه؟؟؟ اما می دونم تحت هیچ شرایطی چیزی رو از دوستام دریغ نکردم.

با خودم میگم پس اعتماد یعنی چی؟؟؟ دلبستگی چه معنی ای داره؟؟؟ کی رو باور کنم؟

من به اون غریبه ی آشنا اعتماد کنم یا به این آشنای غریب؟؟؟

 

 

 پ.ن ۱: مدتی بود که بنا به دلایلی اوضاع روحی نامساعدی داشتم و کمی بدخلق شده بودم.از همه ی دوستان بزرگوارم بخاطر کم حوصلگی هام عذر می خوام.

پ.ن ۲ :و از آقا مهدی بزرگوار و سمیه گلم به خاطر حرفهای زیبا شون یه دنیا ممنونم... من اگه هنوز هم می نویسم به خاطر وجود دوستان خوبی مثل شما است.

پ.ن ۳ :از همه ی شما دوستان خوبم می خوام که برام دعا کنید... می دونم قلبتون خیلی پاکه.

 

همتون رو یه دنیا دوست دارم و ازتون واقعا سپاسگزارم.

 

 

 

+ به قلم ترانه در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 16:9 |

 

 

 

 

 

 

 

 

عبور باید کرد.

صدای باد می آید،عبور باید کرد.

و من مسافرم،ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم یزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید.

 

 

 

 

 

امروز،اول اردیبهشت ماه.....

 

روزی است که در اتاقی با ابعادی ساده...سرد و دلگیر...سهراب چشم از جهان بست...

مسافر دوست داشتنی ما سفر کرد و رفت...پس از تحمل یک بیماری سخت به آرامش رسید.

سالهاست که با سهراب انس گرفته ام...در اوج نامیدی با خواندن شعرهای پر از زندگی اش انرژی گرفتم...

کتاب سهراب همیشه بوی زندگی میده...بوی سیب...بوی امید...بوی طراوت!

سهراب برای من به نمادی از انسانیت تبدیل شده... کسی که زندگی رو فهمید...کسی که زندگی کردن رو بلد بود...

او زیباییها رو دید... درک کرد...حس کرد!

سهراب سپهری...مهربانترین بود....پاکترین احساسات رو داشت...هنر در وجودش موج می زد...در نقاشیهاش...شعر هاش... نگاهش...

یادش گرامی و روحش شاد...

 

 

 

 

 

امروز،اول اردیبهشت ماه...

 

روزی است... که در اتاقی با ابعاد ساده... پر از استرس و هیجان...من چشم به این جهان گشودم...

روزی که من به جمع 3 نفره ی خانواده ای پا گذاشتم...پدر...مادر...برادر.

نامم را گذاشتند مهسا...!

و اکنون مهسای کوچک آن سال...بزرگ شده...

دیگه کودک نیست...

اما حالا دلتنگ کودکیه...

دلتنگ دویدن وسط خیابون...

دلتنگ ذوق واسه یه عروسک...

دلتنگ ....

نمی دونم....

روز عجیبیه!

کمی نگرانم...نگران از آینده...نگران از اینکه نکنه من از زمان عقب بمونم...

نسبت به این روز حس خاصی ندارم...اما دلایلی وجود داره که باعث میشه هرسال برای رسیدن روز تولدم منتظر بمونم.....

روزی که دوستام با یه تبریک ساده دلم رو شاد می کنن...

و بهم نشون می دن که بیادم هستن و من تونستم براشون یک دوست باشم...و شاید ندونن که من چقدر احساس غرور میکنم که اونها این روز رو بخاطر دارن...بخاطر اینکه در کنارم هستن...و من چقدر دوستشون دارم!

من برای آینده ام کلی هدف دارم که فقط به تحقق اونها فکر میکنم....اهدافی که آینده ی من رو شکل می دن...کمی دلهره دارم اما یه حسی بهم میگه که من می تونم.می تونم به اونچه که می خوام برسم...

برام دعا کنید! 

 

 

 

+ به قلم ترانه در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 0:8 |

 

 

 

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشمان چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد!

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

و بهاران را

باور کن.

 

/مشیری/

 

 

 

 

همیشه با خودم می گفتم که نگفتن چقدر سخته! چطور می شه که آدم حرفهای دلش رو برای کسی باز گو نکنه؟ چطور می شه که آدم سکوت رو به سخن گفتن ترجیح می ده؟

اما...الان خوب می فهمم که شاید نگفتن سخت باشه اما گفتن به غایت از نگفت سختتره! فهمیدم که چطور می شه آدم نمی تونه حرفهای دلش رو به کسی بگه! فهمیدم گاهی سکوت اجباره!

من حس بدی دارم... احساس دلتنگی می کنم...

دلتنگ روزهایی هستم که از دست دادم...

دلتنگ لحظه هایی که تکرارش می تونه خیلی چیزها برام داشته باشه...

دلتنگ کسایی هستم که روزی در کنارشون بودم...

دلتنگ رفتن سر خاک پدربزرگ...

دلتنگ در آغوش گرفتن یک دوست...

دلتنگ...

دلتنگی هام زیادن و من خسته ام..  من می ترسم.

من از لحظه هایی که در گذرن می ترسم.

من از؛ از دست دادن کسانی که در کنارشون هستم می ترسم.

من می ترسم.

من می ترسم این قدر از خدا فاصله بگیرم که دیگه حرفهای شبانه ام رو نشنوه!

من فقط می ترسم...

گاهی این دلتنگیها..خستگیها...و ترس ها باعث میشه نتونم مثل همیشه باشم.

نتونم مثل همیشه بخندم و شوخی کنم... نتونم تظاهر کنم که همه چیز بر وفق مرادم داره پیش میره!

یه مدت فکر می کردم که کاش کسی بود تا من بتونم باهاش حرف بزنم..اما الان خوب می دونم که دوستان زیادی دارم که حاضرن حرفهای من رو بشنون و در کنارم باشن...اما این من هستم که نمی تونم حرف بزنم....این من هستم که به شنیدن عادت کردم و از ترک این عادت می ترسم.

اگه یادتون باشه چند وقت پیش نوشته بودم می خوام برم سفر.

راستش هنوز هم به یه سفر اون شکلی نیاز دارم.

من برای فرار از افکار منفی و خستگی به یه پیاده روی طولانی نیاز دارم.

 

 

از اینکه این پست این قدر انرژی منفی داشت از همه ی شما دوستان خوبم عذر می خوام.

خیلی سعی کردم که ننویسم اما نشد.

امیدوارم همتون شاد باشید و سربلند.

در پناه حق!

 

 

 

 

 

+ به قلم ترانه در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 16:27 |