تبليغاتX
جایی برای بودن
 

ـ صبح حالم خوب بود،اینکه کسانی باشند که تو را بخاطر بیاورند،همیشه حس خوبی دارد! هوا بارانی بود...حالم خوب بود،حداقل بهتر از هرروز...! لبخندم تصنعی نبود! روزم متفاوت بود،با همه ی روزهای اخیر! تمام راه صدای "بزن باران" انرژی ام را مضاعف کرد.

همه ی روز خوب بود...خوب برای من یعنی پرخاطره! مثل تمام قدم زدنهایم با رفیقم روزهایی که هوا ابری بود! مثل بودن کنار پدرم در تمام راه برگشت و صدای خوردن قطره های باران به شیشه... برای من خوب یعنی خاطره ی سفرم به شهر همیشه بارانی...خوب یعنی خاطره...

هوا تاریک شد...ابری بود...تاریک بود...! گفتم دلم گرفته،مثل ابرهای آسمون....! گفت چشماش بارونیه!...خوب یعنی همین! یعنی یه حس مشترک با وجود ساعتها فاصله... یعنی هوای دلمون مثل هم باشه... خوب یعنی این!

شب چهارشنبه/ششم آبان/خوابگاه

 

ـ یک ماه گذشت، دقیقا یک ماه از تغییر همه ی زندگی ام گذشت! یک اتاق ۶ نفره! دو بار سرماخوردگی شدید در یک ماه،و به دوش کشیدن همه ی مسئولیتهایم! نمی دانم خوب است یا بد! تنها میدانم دلم برای خلوت خودم تنگ شده است!

شب دوشنبه/چهارم آبان/خوابگاه

 

+ به قلم مهسا در جمعه 8 آبان1388 |
 

وقتی دلم گرفت تو بودی... لحظاتی که بغض می کردم،تورا حس کردم! روزی که شاد بودم تو از درونم همراهی ام کردی! حست کرده ام! من تو را دیده ام، تو در خنده های شیطنت بار آن کودک حضور داشتی وقتی گوشه ی خیابان بی خبر از همه چیز در آغوش زنی نشسته بود! من تو را در لطافت گلهای حیاط لمس کرده ام،لحظه ای که من ترسیدم بهترینم آسیب ببیند تو در من بودی! تو قطعا بودی،اگر نبودی که من اکنون ویران بودم! تو بودی لحظه ای که دلی شکستم، تو بودی و بودنت مرا شرمنده کرد. تو در آشزخانه ی مادربزرگ بودی روزی که با عشق برای همسرش غذا می پخت.تو بودی تا در حس پنهانی من بودی،از آغاز تا پایان! تو در اشکهای دختر همیشه مهربانی بودی که از جاری شدن اشکهایش شرم می کرد!

می دانی؟ گاهی که فراموش می کنم کنارم هستی،باید تک تک لحظاتی که تو را دیده ام،لمس کرده ام و درک کرده ام را،یاد آوری کنم! تو هستی! همین الان...همین جا!

 

 

پ.ن.۱:بهم که میگه زمان دیر می گذره بغض می کنم،وقتی منو این قدر نزدیک میدونه که بگه تو حموم گریه میکنه بغضم میترکه! میشینم وسط اتاق و گریه میکنم! هیچ وقت فکر نمیکردم که جای خالی یه دوست اینقدر آزارم بده!فکر نمیکردم خاطرات تک تک لحظاتمون اینقدر دلتنگم کنه! فکر نمی کردم یه دوستی پاک و بی آلایش میتونه چقدر مفید باشه!

پ.ن.۲:بعد دو هفته که اومدم خونه و دیدم دکور اتاقم عوض شده،خیلی غصه ام شد! اما از اونجا که پدر مادرم احساس میکردن با دیدن یه کامپیوتر شخصی و یه دوربین قدیمی آنتیک روی سه پایه اش و قفسه ی کتاب نو،خوشحال می شم،به روی خودم نیاوردم که چقدر دلم برای اتاق خودم تنگ شده!

پ.ن.۳: خدایا! شکرت! بخاطر همه چیز.

 

 

+ به قلم مهسا در پنجشنبه 23 مهر1388 |
 

خانه ی من بهشت است! بهشتی که دیر جستمش! عصر ها که مادر آشپزی می کند، عطر بهشت همه ی خانه را پر می کند. پدر که خسته به خانه میرسد و صورتت را می بوسد، فرشته های بهشتی را حس می کنی، برادر که از دانشگاه می آید تو غرق محبت می شوی! این خانه ی من است! بهشت من است! نه چون روی برگه ای اسم پدرم به عنوان مالک نوشته شده،نه! خانه ی من است، چون گوشه گوشه ی آن بوی محبت می دهد! چون عطر برادرم اتاقش را پر کرده! چون همه جای خانه،در تمام طول روزمادرم حس میشود!چون پدرم هست با همه ی خوبیهایش!

تمام اینها را وقتی دور از خانه ات می مانی،خوب درک می کنی! انگار نفس کشیدن ،غذا خوردن،خندیدن، شب نشینی ، غصه خوردن و همه ی چیزهای باارزش زندگی فقط مختص خانه است! گویی دور از خانه هیچ چیز لذت ندارد! هیچ چیز!!

 

پ.ن.1: میگه تو قدر موقعیتت نمی دونی! میگم نه! من تازه دارم قدر می دونم! ولی یه جور دیگه اش!

پ.ن.2:زنجان شهر بدی نیست،مردمش هم بد نیستند! فقط مشکل اینجاست که شهر من نیست!   

 

+ به قلم مهسا در چهارشنبه 8 مهر1388 |
 

_ به خوابم آمدی...دیدمت.... تو را دیدم که ایستاده بودی!...در ایستگاه قطار...دیدم نگاهم میکردی!...نگاهت کردم.... گویی با تو حرفی داشتم...اما...نمی دانم.... بخاطر نمیاورم حرفهایم را... شاید نگفتم...!

 اصلا چه اهمیت دارد؟این فقط یک خواب بود! همین! باورت می شود اگر بگویم دیشب پس از مدتها تورا بخاطر آوردم ؟ تو را و آن دوست داشتن پنهانی را! چه خوب که در دلم نگاهش داشتم! هنوزم هم هست، تنها کمی خاک خورده است! همین. می دانی؟ خوبی صبرم به این بود که برایم محترم ماندی! اکنون که در ذهنم مرورت می کنم هم،برایت احترامی بی نهایت قائلم! هنوز هم آرزو دارم مثل تو باشم! همان قدر قانونمند و توانا!  گفتم که،مدتها بود حتی یادت هم نبود،چه برسد به دلتنگی برایت! اکنون هم دلتنگ نیستم! تنها به یادت افتادم...همین!

 

_ برادرم بالای سرم می نشیند و شوخی می کند! حوصله اش را ندارم، اما چیزی نمیگویم! قرار است خوش اخلاق باشم! حرفی می زنم که دوست دارد بشنود! ذوق می کند و گونه ام را محکم می بوسد! وقتی به آینه نگاه می کنم می بینم ته ریشش،پوست نازک و سفیدم را سرخ کرده است! دلم ناگهان برایش تنگ می شود! تنها با چند متر فاصله!

 

+ به قلم مهسا در پنجشنبه 2 مهر1388 |
 

- دیروز دست هم را گرفتیم و مثل دو "دوست" قدم زدیم! از هرجایی که برایمان خاطره داشت گذشتیم... خیابان مصلی را تا بالا رفتیم... بستنی خوردیم... از جلوی دبستانی گذشتیم که کلاس اولیهایش یک روز زودتر امده بودند برای آشنایی و اولین قدم را برداشته بودند... و کلی حرف زدیم! تو گفتی که چقدر دلتنگ خواهی شد با سه ماه ندیدنم! و من در این فکرم که کاش همه ی دوریها تنها سه ماه بود! و امروز تو کوله ات را بستی تا بروی به شهری دور! شهری که حتی زبانشان برایت ناآشناست! تو امروز دختری هستی مستقل تر از همیشه که من به داشتنت افتخار میکنم! به سلامت بروی رفیق!

 

- بخاطر دارم سال پیش که کلیپی از تظاهرات دیدم،که هرچی رهبر تظاهرات میگفت مردم تکرار میکردن خیلی متاسف شدم و فهمیدم که اینان تنها مزدور نیستند که گوسفندند! خواستم یکشنبه بیایم و بگویم که چه حال خوبی دارم از اینکه دیدم تعداد هشیاران از مزدوران بیشتر است! خواستم بگویم چقدر امیدوار شده ام! خواستم بگویم از قدرت مردم ایران چقدر لذت میبرم اما وقتی نوشته ی جناب کویر را دیدم پشیمان شدم! هرچه گفتنی بود ایشان به مراتب کاملتر و بهتر گفته اند!

 

+ به قلم مهسا در چهارشنبه 1 مهر1388 |
 

شهریور ۸۶:

ـ آن ستاره  که در ان سوی خاور است و درخشش ویژه ای دارد و به زودی خود را در

 میان پرتوهای خورشید غرق خواهد کرد ابلیس است.

ـ ابلیس؟آیا ابلیس از ملک مقربی چون جبرئیل نورانی تر است؟چرا؟ این که دور از

 عدالت است! آیا خداوند او را بدینسان تنبیه کرده است؟

ـ آری.بدان تحمل هیچ تنبیهی دشوارتر از آن نیست که موجودی در برابر بدیهایی که

 کرده با خوبی روبرو شود. 

 (سرگشته ی راه حق/نیکوس کازانتزاکیس)


دی ۸۶:

این قدر هندوونه ی قرمز کنار خیابون می فروختند که آدم باورش میشد که تموم هنوونه های یلدا قرمزند.

توی افکار خودم غرق بودم که یه لحظه خنده ی بی ریای کودکی نظرم رو به خود جلب کرد.

چقدر قشنگ میخندید...از ته دل!!!


اسفند ۸۶:

هر لحظه را به گونه ای سپری کن

که گویی آخرین لحظه هاست!

و کسی چه می داند...

      _ شاید آخرین لحظه هاست!

 


اردیبهشت ۸۷:

 امروز،اول اردیبهشت ماه...

روزی است... که در اتاقی با ابعاد ساده... پر از استرس و هیجان...من چشم به این جهان گشودم...

روزی که من به جمع 3 نفره ی خانواده ای پا گذاشتم...پدر...مادر...برادر.

نامم را گذاشتند مهسا...!


 تیر ۸۷:

از صبح ساعت 8، هرچی کتاب می تونی با خودت بر می داری و راه می افتی سمت کتابخونه.

اونجا زمان زود می گذره! زودتر از چیزی که تصورش رو می کنی!

و تو همچنان می خونی و می خونی و می خونی و ...

همه چیز مثل همدیگه است....صندلیها....میز ها... آدمها و سکووت!

و تنها چیز متفاوتی که وجود داره صدای اذان مسجده که فاصله ی خیلی کمی تا کتابخونه داره...تنها چیزی که باعث میشه اروم سرت رو بذاری روی میز و چشمهات رو ببندی  و زیر لب تکرار کنی..... و آروم بشی.

لحظه ها مثل هم میگذرن اما خوبه...خستگیش هم خوبه!

 


شهریور ۸۷:

دقیقا یک سال گذشت! یک سال از روزی که شروع کردم به نوشتن تو این فضای مجازی ! این یک سال قشنگ بود. درسته چیزهای زشت هم داشت اما خوبیهاش یه دنیا ارزش دارن. وبلاگ نویسی با تصور من متفاوت بود ، حتی طرز نوشتنم هم متفاوت شد ، اینجا هم نشد که راحت حرف بزنم و یه سری چیزها رو نگه داشتم برای خودم. اما با تمام اینها یه تجربه ی فوق العاده بود که کلی خاطره برام ساخت .


آذر ۸۷:

_ میدونی... الانم دوست دارم.... اما.... مشکل تار دیدن و واضح دیدن نیست! این فقط یه مبارزه ی بیهوده اس! یه مخالفت با چیزی که دست من نیست! تو همه موارد همینم. همیشه درحال جنگیدنم ! میدونم بعضی چیزها مال من نیست و حتی حقم نیست اما باز آروم نمی گیرم! بازم کاری رو انجام میدم که نتیجه اش برام معلومه!


اسفند ۸۷:

تنها در لحظه ای با چشمان خود دیدم تمام دیدنیها را از تحویل سال تا کنون! و دیگر بار ایمان اوردم به دیدن تمام زندگی ام در لحظه ای... نمی دانم... شاید آن روزهم افسوس خواهم خورد.


اردیبهشت ۸۸:

سالها گذشت از روزی که پسر مهربان داستان سعی داشت خواهر کوچک یک روزه اش را با تمام نیروی خود در اغوش بگیرد...

سالها گذشت و دخترک بزرگ شد... آن قدر بزرگ که پسر هم چنان مهربان داستان روبرویش می ایستد و او را در اغوشش میکشد.


مرداد ۸۸:

اما دیشب من خودم بودم! زیباترین لباسم را تنم کردم! موهایم را آنگونه که دوست داشتم آراستم و تمام شب را رقصیدم،خندیدم، با برادرم شوخی کردم،خودم شدم!!! من خواستم که شاد باشم! جشن ازدواج مریم بهانه بود،من شاد بودم برای تولد دوباره ام! برای اینکه فهمیدم تک بعدی شدن خود فناست و مهمتر فهمیدم هیچ فاجعه ای رخ نداده،همه چیز تجربه ای بوده برای آینده ام!


شهریور ۸۸:

و دقیقا دوسال گذشت! و چندین نوشته و کامنت تمام این دوسال را برایم یاداوری می کنند! مرگ آرزو پیشنهاد مهرناز بود و برایم محترم! سال ۸۶ که حال و هوای دیگری داشتم! سال ۸۷ کلی فکر داشتم! برای هرلحظه ام برنامه ای داشتم و ترسیدم نکند اینجا مزاحمم شود و عزم رفتن کردم! اما دوماه بعد بازگشتم و فهمیدم اینجا را لازم دارم. و امسال در شرایطی دوسالگی ام را جشن میگیرم که زندگی ام رنگ و بوی تازه ای گرفته! حتی شکلش هم عوض شده است!

نمیدانم شهریور ۸۹ باز هم میایم اینجا تا از سه سال زندگی در این اتاق مجازی بگویم یا نه! نمیدانم ایا اینجا برایم محترم خواهد ماند یا نه... اما به یقین نمی توانم دوستیهایم را فراموش کنم! دوستانی از جنس بلور که بودن کنارشان برایم دنیا دنیا خاطره جمع کرد!

به امید دوستیهای ماندگار :

مهسا.ک

پ.ن: تولد اینجا ۲۶ شهریوره! ام چون مسافرم امروز نوشتم.

 

+ به قلم مهسا در یکشنبه 22 شهریور1388 |
 

دلهره دارم... تک تک سلولهای بدنم این حس را دارند... حس جالبی است که از نگرانی ات لذت ببری! من این روزها زیاد فکر می کنم! باید به اندازه تمام عمرم فکر کنم...باید به اندازه ی تمام پشیمانی های آینده فکر کنم! باید به اندازه ی تمام پیروزیهایم فکر کنم! آنقدر که خودم،تنها خودم، راضی شوم! می ترسم و در عین حال خوشحالم!

دیروز چیزی فهمیدم، هرچند دیر،اما فهمیدم! من فهمیدم که همه چیز را خودم خواسته ام! خودم جذب کرده ام، من همان چیزی که در فکرم بود جذب کردم! بارها این حادثه رخ داده! شانس نیست! قانون جاذبه است و من دیروز به آن ایمان آوردم! ایمان آوردم که من،خودم سلامتی عزیزترینم را خواسته ام! و همین طورحادثه ی بد اخیر را !

این روزها زیاد فکر می کنم! اندازه ی تمام عمرم، خوب فکر می کنم! خوب ترینها را فکر می کنم.

 

+ به قلم مهسا در جمعه 13 شهریور1388 |
 

همه جمع شدیم خونه ی مامانبزرگه! همه ی دایی ها و خاله ها قراره دورهم باشیم و دوباره صدای زنگ در میاد! هنوز درو باز نکردیم رژینا-دختر خاله ی 4 ساله ی بنده- میپره تو و از دیدن اینکه خونه شلوغ پلوغه ذوق زده میشه و با صدای بلندش که شبیه قارقار کلاغه داد میزنه:" ساکت! ساکت! میخوام شیر(!) بخونم!!! " میره بالای منبر که همون میزه و شروع می کنه: " ای ایـــــــــران! ای مرد کُرکهن!! ای خوابت سشمه ی هنم!! " و تا همینجا همه مون از خنده پخش زمین میشیم اما اون با اعتماد بنفس ادامه میده! هرچند دیگه نمیفهمیم چی میگه جز اخرش که با افتخار میگه:" جان تو! فدای خواب میهنم! " و وسط قهقهه ی خنده مون کورش-پسردایی 7 ساله ی بنده- میاد جلو رژینا وایمیسته و دستاشو برای محافظت دختر کوچولومون باز میکنه،انگار که قوم مغول بهش حمله کردن، و میگه: " نخندید بهش! رژینا مال منه! میخوام باهاش عروسی کنم! " دیگه نیازی نیست که بگم ما تو چه حالی بسر میبردیم؟؟ حالا این وسط آرمیتا- دختر دایی 12 ساله ی بنده- که از توجهی که به این دوتا وروجک کردیم جوشی شده زود میگه:" از پسرای الان که چیزی درنمیاد!! بازم به غیرت کورش!!! " !!!!

پ.ن.1: خدا عاقبت مارو با این وروجکها به خیر کنه!
پ.ن.2: خانواده ام کلا جالبن. هم از لحاظ اخلاقی و هم از لحاظ سنی! مثلا خاله و دایی کوچیکم از دخترخاله بزرگم کوچیکترن! لذا داشتن دختر خاله ی 35 ساله و دخترخاله ی 4 ساله چیز نرمالیه.

 

+ به قلم مهسا در چهارشنبه 11 شهریور1388 |
 

اگر بخواهم الگویی برای زندگی ام انتخاب کنم راه دوری نمی روم! بهترین جلوی چشمان من است و من این را درک کرده ام. پدرم کامل ترین الگویی است که می توانم داشته باشم! همه ی افتخارم پدری است که بدون هیچ ترسی حرفش را می زند. اشتباهاتش را مردانه به گردن میگیرد! از همه چیزش می گذرد برای خانواده اش! پدری که تعداد موهای سفیدش به چهل و هشت سالگی اش نمیخورد. پدری که بودنش دلگرمی است و من تنها و تنها به او امید دارم!

پدرم همان مرد جوانی است که داوطلبانه رفت جبهه و کاری کرد که فرمانده اش اکنون هم که او را میبیند می شناسد و با احترامی بی نهایت با او صحبت میکند! همان جوان با شهامتی که وقتی همه می گریستند او گوشه ای نشست و کتاب شعرش را باز کرد و غرق یک حس زیبا شد! وقتی برگه ای دادند که بیا وصیتت را بنویس، قبول نکرد! گفت من نیامده ام برای شهادت! آمده ام که بجنگم! نامزدم منتظرم است و آن برگه شد یه نامه ی مهربان به مادرم!

من از پدرم باید یاد بگیرم ریا نکنم! یاد بگیرم اصالتم را بی نهایت دوست بدارم و یاد بگیرم انسانها را دوست بدارم بدون توجه به هیچ چیز آنها جز انسانیتشان! و دوست داشتنم را نشان دهم! و بخوانم و از خواندن خسته نشوم!

پدرم برایم کاملترین الگوست! و همان کسی است که یاد داد در زندگی ام اصولی داشته باشم! حتی برای کوچکترین کارهایم! اصولی که حتی نگذارد لحظه ای از وقتم را برای دیدن فیلم یک چماقدار هدر کنم. اصولی که من دوستش دارم.

پدری دارم که عاشقش شده ام تا ابد!

 

+ به قلم مهسا در شنبه 7 شهریور1388 |
 

این روزها احساس عجیبی دارم! پرم از حرف و ساکتم! آنقدر ساکت که اخرین تاریخی که توی دفتر از خودم نوشتم یک ماه و نیم پیش بود! معمولا وقتی حالم خیلی خوب است یا خیلی بد ساکت می شوم! اما نمیدانم الان خوبم یا بد! مدتی قبل بود به رفیقم میگفتم گاهی احساس میکنم پیرزن فرتوتم و خسته و گاهی احساس می کنم دختربچه ای هستم پر از ذوق کودکی! اما الان هیچ کدام نیستم! شاید خودم هستم... همان که باید باشم...در همان سن که شناسنامه ام نشان می دهد. گله نمیکنم.... غصه نمیخورم... خوشحالی نمی کنم...شگفت زده نمی شوم. فقط می دانم اوضاع خوب است! احساس سبکی دارم. می دانم با وجود تمام دلهره ها احساس رهایی می کنم. فکر نمی کنم فکرهای ناخوشایند این مدت بتواند آزارم دهد. شاید چون این روزها از تمام این یک سال خودخواه ترم! دیگر ترسی ندارم از گفتن انچه که حقیقت است و ممکن است جالب نباشد. حتی اکنون میتوانم حقایق به روی خودم هم بیاورم! اینکه من فهمیدم هنوز هم همانقدر زود رنجم و حساس هرچند نخواهم نشان دهم! هنوز هم می ترسم از چیزهایی که ترسی ندارند! هنوز هم کم طاقتم! هنوز هم زود ته دلم می لرزد! و خودم هم دوست دارم از اینکه ،خودم را با تمام عیبهایم میبینم و از دیدنشان نمیترسم!

 تمام این دوماه را باوجود همه ی تلخیهایش دوست داشتم! من به خودم فکر کردم و به سالی که گذشت. شاید اینجا برای من یک ایستگاه است،برای رفع خستگی...برای اینکه بفهمم چطور شروع کنم. و اینجا جایی است برای گفتن!

 همه چیز خوب است،به همان خوبی که باید باشد.

 

+ به قلم مهسا در چهارشنبه 4 شهریور1388 |
 

ـــ ناگهان وسط سالن می ایستد، دستانش را از پشت حلقه می کند با لبخندی می گوید:" مهسا، یه خبر خوب!!! حدس بزن! "

نمیتوانم هیچ حدسی بزنم...میگویم: "خب چی؟ زود بگو دیگه!" چشمانش برق میزند! میگوید:" خاله شدم! " بغلش می کنم.... می بوسمش ...و برای اولین بار به بهترین رفیقم حسادت می کنم...! برای اولین بار دلم یک خواهر میخواهد!....یک خواهر بزرگتر! ...همراه او ذوق می کنم تا کمی،فقط کمی بفهمم خواهر داشتن چه لذتی دارد.... خواهر زاده داشتن چه حس زیبایی است!

22/2/88

 * من هم پسر کوچکی که در راه است را دوست دارم!

 

پ.ن: تنها گاهی جای خالی یک خواهر را حس میکنم! گاهی که دوست دارم یک نفر من را خواهرانه دوست بدارد! هرچند برادرم برایم عزیز است اما جای خواهرم را که پر نمیکند! 

 

 

+ به قلم مهسا در سه شنبه 3 شهریور1388 |
 

دلم از صبح گرفته... وقتی گوشی رو برمی دارم بغض گلوم رو پر می کنه... درست مثل همه ی این 6 ماه... و منتظر میشم تا یکی گوشی رو برداره اما.... بغضم می ترکه... اشکهام همه ی صورتم رو خیس می کنه! می رم تو اتاق و در رو می بندم و یه دل سیر گریه میکنم! دلم براتون تنگ شده خب! یک ساله صداتون رو نشنیدم.... دلم برای اون روزهای سختی که بودن شما همه ی امیدم بود تنگ شده!.... اون روزها که پشت تلفن هق هق می زدم و شما آرومم می کردید و امید می دادید که همه چیز خوب میشه... و همه چیز خوب شد... نمیدونم فقط چطور شد که این قدر ازتون فاصله گرفتم! ... گاهی فکر می کنم خواستم یه بار نشم رو باقی بارهای سنگین زندگیتون که تو چند سال این قدر شکسته تون کرده بود... فکر کردم نکنه بهتون تحمیل شم و شما می دونید این چه حس بدیه.... شایدم خیلی درگیر خودم شدم... فکر کردم دیگه از عهده ی همه چیز برمیام و نیازی نیست به شما هم زحمت بدم...هرچند همیشه بودنتون بی منت بود.... نمیدونم! واقعا نمی دونم!... زیاد فکر میکنم اما باز هم نمیدونم چطور شد که شنیدن صدای پر از آرامشتون رو از خودم دریغ کردم! اما من هنوز هم به بودنتون نیاز دارم و شما نیستید.... فقط کاش وقتی دوباره میبینمتون بتونم بیام و بهتون سلام بدم...!

 

+ به قلم مهسا در شنبه 31 مرداد1388 |
 

سوار که شدم حالم خوب بود،خیلی خوب!

راننده مرد مسنی بود با موها و ریش سفید و چهره ای عبوس.ماشینش آینه ی جلو نداشت و تقریبا کهنه بود!

بعد از مدتی متوجه شدم که با دست چپش فرمان را میگیرد و دست راستش را میاورد سمت پنجره و تکان می دهد! فکر کردم شاید علتی دارد، یا به کسی اشاره میکند! اما تمام راه،جز موقع عوض کردن دنده، همین حرکت را انجام داد! با خودم فکر کردم شاید تیک عصبی است...و دیگر نگاه نکردم!

با اینکه بد رانندگی میکرد و اکثرا خلاف میکرد،خودش به ماشین های دیگر اعتراض میکرد و داد بیداد راه می انداخت و آخر شروع کرد:

من الان باید سفر اروپا میرفتم! می رفتم آلمان پیش خواهرم! میرفتم لبنان میگشتم! 14 میلیونم خرج میکردم که بهم خوش بگذره! اون همه زمین داشنم! خونه هام، ماشین هام، همه رو فروخت دود کرد رفت هوا! مادرش طرفش واستاد! گفتم بذار بره سرکار، گفت حالا میره...بچه است! این قدر اینجوری کرد که حالا معتاد شد افتاد گوشه خونه!همه چیزمو مادرش فروخت داد بهش! شانس اوردیم یه خونه تو 45 متری گرفتیم که ماهی 150 تومن ازش کرایه بگیریم! حالا اون مادر پدر سگش میگه اینم بفروش بده بهش لوازم بخره! بمیره اون بچه که پیرم کرد!

 

وقتی پیاده شدم،حالم بد بود،خیلی بد!

 

پ.ن:به این فکر می کنم یه نفر چقدر باید درد کشیده باشه که دیگه آبروش براش مهم نباشه! حاضر شه جلوی چند تا غریبه داشتان زندگیشو با اون لحن بگه تا یکم خالی شه! چقدر باید درد بکشه که حرکت دستش از اختیارش خارج شه! چقدر...

 

+ به قلم مهسا در چهارشنبه 28 مرداد1388 |
 

صادقانه بگم که طی دو هفته ی اخیر "زندگی" نکردم! و همه چیز از انجا شروع شد که زحمات به ظاهر یکساله و در اصل چند ساله ام به باد فنا رفت! و من بودم و حسرت تک تک لحظه هایی که از دست دادم! خب واضح است فکر اینکه می توانستی موقعیت کنونی ات را داشته باشی ولی بجای مدرک متوسطه، مدرک استادی خط با قلم را بگیری و بجای توقف دو ساله میتوانستی ارام ارم پیش بروی و با همان روال همین امسال مدرک آیلتز را بگیری ،کمی درد دارد! همه ی این فکرها باعث شد تا مهسای همیشگی نباشم و یک سرماخوردگی کسالت بار هم اضافه شد تا کاملا بد خلق و بهانه گیر شوم!

اما دیشب من خودم بودم! زیباترین لباسم را تنم کردم! موهایم را آنگونه که دوست داشتم آراستم و تمام شب را رقصیدم،خندیدم، با برادرم شوخی کردم،خودم شدم!!! من خواستم که شاد باشم! جشن ازدواج مریم بهانه بود،من شاد بودم برای تولد دوباره ام! برای اینکه فهمیدم تک بعدی شدن خود فناست و مهمتر فهمیدم هیچ فاجعه ای رخ نداده،همه چیز تجربه ای بوده برای آینده ام.

من خودم شدم! هنوز هم لبخند به لب دارم،ظرفیت شوخی دارم، و هنوز پر از انرژی ام برای شروع دوباره!

 

پ.ن.1: بعد ماه ها خواستم یه پیرهن اتو بزنم، اتو درجا سوخت! خواستم لباسها رو از ماشین لباسشویی در بیارم درش قفل شد و آخرم نفهمیدم شب چطوری بابام درستش کرد! گوشی ام رو تو عروسی انداختم زمین و نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده که نصف صفحه اش خاموشه! البته من اصلا به روی خودم نمیارم این چیزا رو! فدای سرمممممم!!!!

پ.ن.2:من خوشبختترینم وقتی بهترین رفیقم ،فقط بعد نیم ساعت که ازش جدا میشم اس ام اس میده: دلم برات تنگ شد!

 

+ به قلم مهسا در پنجشنبه 22 مرداد1388 |
 

تبریز...شاه گلی...خیابون سنگفرش ولی عصر...و یک دنیا خاطره! برای بار دیگر فهمیدم که چقدر شهرم را دوست دارم و هرچقدر هم که از آن دور باشم باز هم برایم عزیز است !

سفر خوبی بود... بر خلاف تصوری که اول داشتم. پر از مهربونی و خاطره! خاطره ی دیدن تمام کسانی که همواره عزیز هستند.

پدربزرگ را دیدم! بیمار بود...خسته بود...گریه کرد...! دلم گرفت. این حال و روز پدربزرگ برایم دور ازتصور بود! پدربزرگم تا همین چند سال قبل شکارچی بود، ساعتها در کوه میگشت و میرفت و شب از همه ی نوه هایش سرحالتر بود! پدربزرگ متولد 1306 است اما فکرش در آن زمان نمانده! خوب تحلیل میکند! خوب فکر میکند! بزرگی اش به سن نیست،به اخلاق است، به فهم است، به دل مهربانش است! از وقتی شکار ممنوع شد ،پدربزرگ پیر شد! روحش خسته شد...افسرده شد! و تنها همین. پدربزرگ را بیماری و آزردگی جسمی پیر نکرد!  غم تنها یکی از فرزندانش پیر کرد! خانه ماندن پیر کرد! پدربزرگ خسته است! برایش دعا کنید.

 

پ.ن.1: کلاس رانندگی میرم! به به! آیین نامه رو با دوساعت خوندن قبول شدم! اما شهری.....! سوار ماشین میشم، بصورت کاملا گیج (مایل به خنگ) هرچی میگن انجام میدم! وقتی پیاده میشم تقریبا هیچی یادم نیست! همه ی مربیها این قدر زیاد و بیخود حرف میزنن بجا توضیح درست دادن؟ فعلا که بعد دوجلسه مربیم رو عوض کردم! فقط دعا کنید به جمع گواهینامه دارانی که دنده رو از فرمون تشخیص نمیدن نپیوندم!

پ.ن.2: کاملا بیکار و بی عارم! تو عمرم این قدر بی هدف نبودم! اعتراف می کنم که درس خوندن بهتر بود!

 

+ به قلم مهسا در شنبه 27 تیر1388 |