از صبح ساعت 8، هرچی کتاب می تونی با خودت بر می داری و راه می افتی سمت کتابخونه.
اونجا زمان زود می گذره! زودتر از چیزی که تصورش رو می کنی!
و تو همچنان می خونی و می خونی و می خونی و ...
همه چیز مثل همدیگه است....صندلیها....میز ها... آدمها و سکووت!
و تنها چیز متفاوتی که وجود داره صدای اذان مسجده که فاصله ی خیلی کمی تا کتابخونه داره...تنها چیزی که باعث میشه اروم سرت رو بذاری روی میز و چشمهات رو ببندی و زیر لب تکرار کنی..... آروم بشی.
لحظه ها مثل هم میگذرن اما خوبه...خستگیش هم خوبه!
عصر که میشه کیفت رو پر از کتابهات میکنی و از سرناچاری چند تا هم میگیری دستت و میری طرف خونه.
از یه خیابون دیگه میری که راهت دورتر بشه....هنوزم پیاده راه رفتن ارومت می کنه...
وسط خیابون می بینی بچه ها " لی لی " کشیدن. ذوق می کنی!!!!!
می ایستی و نگاهش میکنی...میری کنار خیابون...کیف و کتابت رو میذاری روی جدول... و یه لحظه اطرافت رو نگاه می کنی... چند نفری هستن!
تو دلت محکم داد میزنی شت!!
کیف و کتابت رو بر می داری و راه می افتی!
پ.ن.1: من خیلی هم از این روزها خوشم میاد...!!! هرچند خسته کننده ان! اما خوبن.
پ.ن.2: به نظرات دوستان دیگه نمیتونم جواب بدم. مگر در موارد خاص!
پ.ن.3: برام خیلی دعا کنید... می ترسم کم بیارم.


